تبليغاتX
WiSh You WeRE hErE
...‍CRAZY..BABY
Entry for October 28,2008

از اون اولم گفتن آرزو بر جوانان عيب نيست!

چيه حسوديتون ميشه من به چيزي كه مي خواستم رسيدم؟هر چند كوچيك هر چند از نظر شماها بي ارزش،ولي مهم اينه كه من اون شب احساس سبكي كردم...

 پ.ن:مي خواستم امكان ديدار بصري براتون فراهم بيارم،اما فك كردم...چشم بصيرت مي خواد!نه اينطوري...

پ.ن2:اين قدم اول بود...قدم دومو خودم برمي دارم!به هر حال نوبتيم كه باشه نوبت ماست!(می دونم که می تونم!)

hope




+ واگوبه شنبه چهارم آبان 1387زمان 14:22 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for September 10,2008

هرباركه مي نويسم بيش تر دلم برات تنگ مي شه و مفهوم حضورت پيچيده ترو مبهم تر!نه مي تونم بگم ازم دوري نه بهم نزديكي...من از با توبودن چيزي رو نفهميدم مگر مفهوم عميق درد رو! بودنت دردناك بود و نبودنت دردناك ترمنو به حال خودم تنها گذاشتي جايي كه بيشتر از همه به تو احتياج داشتم جايي كه تنهايي برام اوج نابودي و درماندگي بود تو رفتي كه خاطره هات برام بمونن تو چقدر سنگدل بودي و من چقدر تنها!

تو به معناي واقعي كلمه يك دوست بودي...دوست!كسي كه آدم رو دوست داره...منو دوست داشتي مي دونم!جفتمون خسته از بازي زندگي برمي گشتيم خسته و بازنده!تو با اميدت به فردا و من نااميد از گذشته تنها چيزي كه داشتم خاطراتم بود وبا تو از اون ها حرف مي زدم گوش مي دادي اما مايل نبودي...من چقدر احمق بودم!ظاهرت معمولي بود...اما باطنت يه پارچه شور و شوق و صميميت، باورت نمي شه از اين لفظ جسورانه ات...واي كه بي نظير بود!حتي مواقعي كه دروغ مي گفتي هم لذت بخش بود،من تمام دروغ هات رو باور مي كردم تمامشو به خواست خودم چون تو دروغگوي كوچولو و محبوب من بودي مي تونستم اراجيفتو لابلاي اون همه خوبيهات مخفي كنم و چيزي بروي خودم نيارم كه تو بوسيدني بودي...همدم عاشقانه هام!با هر نفست دروغ گفتي با هر تپش قلبت دروغ گفتي...حتي فكر كردم يك بار بپرسم كه چرا...اما مي دانستم تنها به خاطرمن دروغ مي گفتي!ولي نمي دونم براي چي دوباره باختم! اينبار تو رو... باختم به زندگي!اما حالا با وجود اين همه فاصله اين همه...بازم دروغ مي گي!بازم مي گي...باور نمي كنم ديگه باور پذير نيست اين واژه "عزيزترين"...نه باور نمي كنم!هرگز!!!




+ واگوبه چهارشنبه بیستم شهریور 1387زمان 23:44 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for July 27,2008

مي دونم كمي دير شده 3 روز هم از اون سالگرد گذشته... روزي كه اميد خيلي ها به نأميد تبديل شد خيلي از هواداراني مثل من...بذارين از خاطرات اون روزا بگم...از سينمايي شدنم!...از اون فيلم...

من هيچوقت سينماي ايران رو دوست نداشتم نگاه مي كردم سينما مي رفتم اما هيچوقت هوادارسينما نشدم،تا اون موقع!يه مدت بود از بازي و استايل بازيگري بهرام رادان خوشم اومده بود...در حد يه پيگيري كوتاه وناچيز!كه بدونم چكارست...چه پيشه ست و خلاصه از اين حرفا!يه چندي گذشت و جناب رادان سيمرغ بلورين بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر رو دريافت كردن كه البته دفعه اولشون هم نبود اما من خيلي خوشحال شدم كما اينكه فهميدم علاوه بر سيمرغي كه گرفته جشنواره به فيلمي هم كه ايشون توش بازي كرده جايزه اهدا كرده و ديگه اين كه ديدم گل بود و به سبزه نيز آراسته شد...تصميم گرفتم اين فيلم رو هر جور شده برم سينما...خواسته اي كه خيلي بزرگ نبود اما اين مسئولين وزارت ارشاد گرامي با كاري كه انجام دادن به يه عقده تبديلش كردن!بازم گذشت و نزديكاي تابستون بود كه برنامه اي به نام شب شيشه اي پخش مي شد برنامه اي بود كه شبا پخش مي شد و اكثر شهروندان تهراني هم مي ديدن و طرفدارش بودن...ديگه نگم...خودتون بهتر مي دونيد...بازيگرا رو دعوت مي كرد و طي يه چالش كوتاه و يه ساعته كلي ملتو سرگرم مي كرد.از قضا توي يكي از اين شبا بهرام رادان هم دعوت شد كه اتفاقاً توي رده ي پربيننده ترين شبهاي اين برنامه هم سوم شد...منم ديدم واز حرفهاي اين عزيز فهميدم اون شاهكاري كه توي جشنواره جايزه گرفته و خود آقاي رادان هم كلي ازش تعريف كردن يك «سنتوري» نامي ست كه كارگردانش هم داريوش مهرجويي و...(كلي اطلاعات ديگه) كه ديگه منو براي سينما رفتن مصمم كرد...اون موقع ها با خواهرم كلاس زبانم مي رفتم،كلاس زبانم يه جايي بود كه موقع برگشت از جلوي سينما قدس رد ميشديم!سينما قدس هم يه پوستري از سنتوري زده بود جلوي سينما كه روش نوشته بود:« تاريخ اكران:3 مرداد» دل توي دلم نبود نمي دونيد چه حالي داشتم،نمي دونيد كه چه انتظاري كشيدم!با چه شوقي از جلوي سينما رد مي شدم...هر روز كه مي گذشت قولمو با خواهرم تجديد مي كردم كه:حتماً بايد بريم...حتماً!تا اين كه همون روز رسيد...3 مرداد...نمي دونم چطوري عرض خيابونو دويدم،نمي دونم تو چند لحظه سرمو بالا كردم تا تصوير فيلمو روي تابلو سردر سينما ببينم،نمي دونم چطور شد كه به اين راحتي دلم شكست...!نمي دونم!حتي باور نكردم با اين كه سينما بسته بود و حتي اون پوسترهم اون جا نبود...از كسي كه داشت جلوي سينما روتميز مي كرد پرسيدم:مگه قرار نبود 3 مرداد فيلم جديد اكران بشه؟گفت:قرار بود ولي مثكه فيلم...توقيف شده!!!حالا بازم بگم؟...البته كه باقي رو شما بهتر مي دونيد.فيلمو پيچ و تاپ دادن شكايت كردن اينور رفتن اون ور رفتن!به هر دري زدن كه فيلم اكران بشه... كه نشد!كه چه ضرري زدن به اين شاه فيلم سينماي ايران به اين شاهكار مهرجويي...تباهش كردن،بدتر از همه غير اخلاقي خطابش كردن!قاچاقش كردن !سياسيش كردن!يه عده سود جو...با چي؟براي چي؟...معلوم نشد!جا زياد داره براي حرف اما حالا بعد 1 سال ديگه فايده نداره اين تحليل و تفسيرها!فقط نوشتم كه يادي كرده باشم از اون روزها!از اين شاهكار!نوشتم كه بگم سنتوري هم هامون دوران ما بود...كه بگم:سنتوري،عاشقانه اي بود كه هرگز نواخته نشد(اين جمله معروفي شده توي وبلاگ يكي از دوستان هم نوشته بود ساز اما ديدم سنتوري كه ساز نبود،فيلم بود،يك ملودرام عاشقانه)

 

 

پ.ن:خوشم اومد از اين آهنگ محسن چاووشي، تعبيري از خودش بود:

پياده تا نبودنت رفتم و تنهاتر شدم

توي تئاتر زندگي بغض يه بازيگر شدم...

پ.ن2:اين نوشته غم زده ست براي همينه كه Smile نداره!

 




+ واگوبه یکشنبه ششم مرداد 1387زمان 11:51 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entey for June 16,2008

مي خوام غصه هامو از اين به بعد بنوازم ننه باباهه هم زودي گفتن باشه...ولي موندم...يه دلم مي گه سنتور...يه دلم مي گه پيانو...چقدرم كه بهم ميان يكي سنتي يكي كلاسيك !

دلم به هنر مي ره مي فهمي؟همش مي كشم ...همش مي نويسم...و حالام مي خوام بنوازم!دلم رضا نمي ده به اين سرگشتگي ها ...اون چشا حس نابودي بهم مي ده...من ندارمش ،ندارم!دستام خاليه حالا مي خوام با اين دستاي خالي بنوازم از نظر تو كه اشكالي نداره...هان؟

از اون حرفاي عاشقونه بزنم؟چشات تعبير خوابم شد ،ديدي؟ منم به اندازه خودت مي خوام پر بكشم!با بالايي كه تو بهم دادي توبه هيچ چيزخيلي چيزها به من دادي...تو كابوس هامو به رويا تبديل كردي...يادته؟يه چيزي مي خواستم كه بذارمش ور دلم تا تنها نباشم همين! توچيزي رو بهم دادي كه تموم تنهاييم شد،يه لحظه بعد كه اومدم به خودم بيام و ببينم تو با اون چيز چقد دور و ورمو شلوغ كردي فهميدم دوباره تنها شدم...چون تو بودي كه...نمي تونم بگم كلماتم محدودن برا تفسير اون حس اون لحظه...ولي ازت متشكرم تو دنيايي رو بهم برگردوندي كه مدت ها بود فراموشش كرده بودم...منظورم دنياي كودكانه نيست،گر چه احساس كودكانه هم شاملش مي شه...

مي بيني؟من مي خوام اون دنيا رو بنوازم.مي خوام ازش دور نشم كه از تو دور نشم كه دوباره غصه م نشه كه سختمه كه مي خوام اون نگاتو...كه اين درد خفم كرد كه اين دنيا تموم اون حسيه كه منو از درد رها مي كنه!

نمي دونم چرا تقدير من با اون چشاست كه رقم مي خوره؟تو فهميدي؟ولي من مي گم يه حكمتي داره (بخند به حرفم)!خودم بهترشو دارم! سبب!(آهنگش)... يادت نيست توكه نبودي اون موقع!اين همه منو سوزوندي حالا به نظرت مي گم؟

 

پ.ن:اين مرا كشت اما در اين من زندگي كردم!خودتو عذاب نده...خوب؟

 

 




+ واگوبه دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387زمان 11:17 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for December 23, 2007

تازه گي ها فهميدم كه عشق

كمترين...

كمترين...

كمترين...

سهمو توي زندگي ها داره

و معشوقه اي هم كه اگه سرو ته محبتت نسبت بهشو دوتاx  بگيري

∆x اش وسط اين همه معادلات پيچيده صفر مي شه.......




+ واگوبه یکشنبه دوم دی 1386زمان 17:21 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for November 07,2007

يه چن وقت بود حس و حال آپ كردن نداشتم هي مي يومدم آپ كنم پشت گوش مينداختم تا اين كه بالاخره خودم خجالت كشيدم...معذرت، معذرت از اين كه خودمو شايد بعضيا رومنتظر گذاشتم اين آپم يه ذره همچيني با بقيه فرق مي كنه آخه اين روزا مكرر تو جواب اي خودم گم مي شم اين روزا،نمي دونم چرا...

نمي دونم چرا تو خودم تكرار مي شم!نمي دونم چرا با اطرافيانم غريبه شدم!نمي دونم چرا گاه و بي گاه در روياي دستات گم مي شم!نمي دونم چرا حرف هاي همه جناس تام پيدا كرده!نمي دونم چرا آدما مي گن دلمون براي عشقمون تنگ شده در صورتي كه عشق آدمي تو دلشه!نمي دونم چرا به بچه هاي آخر مي گن لوس ولي من لوس ترين هستم!نمي دونم چرا تازگي ها تلخي در عمق خند هايم پيدا مي شه!نمي دونم چرا با خنده هاي تصنعي مأنوس شدم!نمي دونم چرا همه آيه يأس مي خونن!نمي دونم چرا سبزي چشام  داره رو به لجني مي بره!نمي دونم چرا هر چي شير نمي خورم سر انگشت شستم پوسته پوسته نمي شه!نمي دونم چرا واژه ي "راسينال"انقدر برام غريبه و نا آشنا شده!نمي دونم چرا ديميتري در نظرم ديگه به نظرم خوش تيپ و خوش قيافه نمي ياد!نمي دونم چرا «دنياي سوفي» تموم نمي شه!نمي دونم چرا از ديدن comment هاي طولاني دلم به غش و ضعف مي يوفته!نمي دونم چرا از علامت نازي ها خوشم اومده!نمي دونم چرا ديگه احساسي نسبت به زبان آلماني ندارم!نمي دونم چرا هرگز از تو نپرسيده ام قدم را چطور مي بيني!نمي دونم چرا از جواب دادن به تلفن طفره  مي رم!نمي دونم چرا ازديدن نوشته هاي خط خورده لذت مي برم!نمي دونم چرا به ايراني بودن خودم شك كرده ام (آرايه كنايه داره)!نمي دونم چرا لج باز و سركش شده ام!نمي دونم چرا هيچ كس با اشك هام همراهي نمي كنه اما همگي خنده هام رو خوب تحويل مي گيرن!نمي دونم چرا از واژه ي" بلوند" خسته نمي شم!نمي ونم چرا به شعرهاي عارفانه علاقه پيدا كرده ام!نمي دونم چرا اگردويست ساعت هم بخندم اشك تو چشام نمي يوفته!مي دونم چر با وجود اين كه لاغر شدم چال گونه هام به جاي اين كه عميق تر بشه از بين رفته!نمي دونم چرا همش تو اين فكرم كه به جاي جمله ي دوستت دارم بگويم«من واقعا از تو خوشم مي آد،عزيزم»!نمي دونم چرا گاهي اوقات حضور بعضي ها را در كنارم عادي مي بينم!نمي دونم چرا اين بار با ديدن نيمه ي روحم چندان خوشحال نشدم!نمي دونم چرا همه احساس رروانشناسانه پيدا كردن!نمي دونم چرا از گرفتگي صداهاي مردونه خوشم اومده!...نمي دونم چرا،واقعا نمي دونم چرا اين چراها دست از سرم بر نمي دارن مثل يه كودكي كه تازه داره دنياي اطرافش رو مي شناسه . هر روز اين چراها رو بيش تر در كنار خودم حس مي كنم!ولي با اين وجود وقتي سوال مي كنم احساس خوشايندتري دارم...!

 

پ.ن:نمي دونم!چرا هاي من جواب دارن؟!..........

پ.ن 2:اين عكس رو توي ماسوله خودم گرفتم البته دوربين در دسترس نبود مجبور شدم با موبايل بگيرم كه از كيفيتش هم كم شد...نمي دونم چرا يهو دلم هواي ماسوله رو كرد؟!.......

 

TinyPic image

 




+ واگوبه چهارشنبه شانزدهم آبان 1386زمان 10:46 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for October 19,2007

خيلي جالبه نه به وقتايي كه دو روز دو زور مي يامُ هزار تا حرف نگفته دارم نه به حالا كه بعد عمري اومدم و نمي دونم چي بگم شايدم انقدر با اين حرفاي نگفته خو گرفتمُ بهشون عادت كردم كه ...ديگه برام حرفاي نگفته نيستن بيش تر هزار بار گفته و به گوش احد الناسي نرسيده ان! راستش رو بخواين فك مي كنم دل خوش كردن به اين اميد هاي واهي يه جورايي شيره ماليدن سر خودمونه درسته كه بعضي هامون هم به حقيقت اصلي زندگي هامون مي رسيم اما چه فايده اينم مثه همون گاليله اي كه انقدر زد تو سر خودشُ آخر سرم مرد...بهتره ما هم صداشُ در نياريم اينطوري براي خودمونم بهتره راه و روش فلاسفه و كودكان خوب هست براي زندگي(مربوط به كتاب دنياي سوفيه) اما نه زندگي توي اجتماع ،زندگي اي كه فقط به خودت مربوط باشه و هيچ كسي هم شريكت نباشه!اما بالاخره بايد قبول كرد كه فضاي تفكر عامه ي مردم هم تا يه جاهايي كفاف مي ده نه بيش تربراي همينم هست كه مي گن زمان همه چيزُ درس مي كنه...

ببخشيد شايد خيلي گنگُ نامفهوم حرف زدم،اما خوب من خودم دقيقا مي دونم دارم چي مي گم فك مي كنمم همين كافي باشه!خالا بگذريم ،مي گم چه كرده اوضاع اين درس و مدرسه من كه دارم شاخ در مي يارم اصن فكرشم نمي كردم يه موقعي درسا انقد جدي و مشكل ساز بشن اونم برا مني كه همه كارم تو مدرسه انجام مي شد و حس و حال تو خونه انجام دادنشونو نداشتم...آخه نامردا معلما هم بدجوري شورشو در آوردن انگاري دانشگاهه يارو مي ياد همين جوري هر چقد عشقشه درس مي ده كلي هم آخرش تمرين و تكليف تازه طلبكارم هس!والا رو مي خواد!تازه بعضياشونم انقد(...)ان مثه جلاد مي مونن معلم آمارمون كه خيلي باحاله اخماش يه لحظه از هم در نم ياد بيچاره موجي ام هست 2 ثانيه يه بار بر مي گرده پشت سرشو نگاه مي كنه كه مبادا خمپاره پشتش هوا كنيم تيكشم اينه كه مي گه"صدايي شنيدم؟"بله درست فهميدين ناشنوا هم هست تا روشو برمي گردونه برا اين كه حرصش در آد تا مي تونيم نويز ايجاد مي كنيم نصفيا كه با دهن بسته صدا رالي در مي يارن!خلاصه كه آشفته بازاريه بايد ببينين...تو اين اوضاع و احوال منم رو كتاب آمارم يه اثر هنري زدم كه اونم كم تماشايي نيست!

بالاخره همين چيزاست كه مي شه خاطره برا آدم ديگه...! تازه تجربه ثابت كرده هر چقدرم بيش ترقدرشو بدوني زود تر مي گذرن!راستي اين آهنگ Do you know رو شنيدين؟ماله Enriqueخيلي خوشگله تو MTV زياد ميذارتش من كه خيلي دوسش دارم:

 


Do you know what it feels like
loving someone that's in a rush to throw you away.
(Do you know [x3])
Do you know what it feels like
to be the last one to know the lock on the door has changed.

Do you know [x4]
Do ya

If birds flying south is a sign of changes
At least you can predict this every year.
Love, you never know the minute it ends suddenly
I can't get it to speak
Maybe finding all the things it took to save us
I could fix the pain that bleeds inside of me
Look in your eyes to see something about me
I'm standing on the edge and I don't know what else to give…

 


پ.ن:خدايي چه آپ درهمُ بي ربطيه......




+ واگوبه جمعه بیست و هفتم مهر 1386زمان 17:53 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for October 04,2007

نمي دونم چي شده جديدا احساس خاصي نسبت به شعر وشاعري وعرفان و اين صحبت ها پيدا كردم نه اين كه مثلا قبلا دوسشون نداشته باشم ها...قبلا دوسشون داشتم،حالا ديگه عاشقشون شدم... يه جورايي زدم تو اين فازا مخصوصا فروغ فرخزاد!آخ با آوردن اسمش هم قلبم به تپش در مي ياد،البته بعد از اين كه زندگينامه اش رو خوندم واقعا كه چه احساساتي چه عشقي عجب زندگي اي آدم نمي تونه ناديده بگيره و حقيقتا هم كه وقتي مي زني تو اين خطا چقدر از زندگي جدا مي شي انگار توي يه عالم ديگه داري زندگي مي كني و وقتي هم كه به اطرافت نگاه مي كني چقدر همه چيزُ پوچ و بي معني مي بيني انگاري كه همينايي كه دارن اطرافت دائما پرسه مي زنن فرسنگ ها باهات فاصله دارن انگاري كه اونا توي يه دنيايه ديگن وتو هم جايي دور از اونا وبقيه آدما... فقط و فقط با خودت تنها...ساعتها توي دنياي خيال پرسه مي زني وميدوني كه ديگه هيچكس نيست كه كاري به كارت داشته باشه كسي نيست كه تورو از عشقت جدا كنه ...حالا اين عشق كوفتي هرچي كه ميخواد باشه فقط مي دوني كه باهاشي و آرامش داري... آرامش،كيميايي كه آدما بخاطرش دست بهر كاري مي زنن غافل از اين كه كاري كه دارن انجام مي دن بر هم زدن آرامششونه...و حالا كه من مي دونم كه آرامشم در كجاست بدستش نمي يارم...براستي كه آرامش حقيقي آدما در كجاست؟(البته به غير از مرگ)در كنار معبودشون؟عشقشون؟يا اين كه آدم ها هر وقت كه بخوان مي تونن آرامش داشته باشن و من نمي تونم...آخه نمي فهمم اگه بخوام يه لحظه نجواهاي توي گوشمُ خفه كنم درخواست بزرگي كردم؟حالا هم اين همه سالهاي عمرمون با اين همه خواسته هاي بزرگ و كوچيك گذشته بدون اين كه خودمون به پيش رونده باشيمش امروزصبح هم همينطو شد يه لحظه سرم رو گذاشته بودم روي ميز و توي هپروت بودم هيچ صدايي رو هم نمي شنيدم كه يهو ديدم دوستم اومد روبروم و داره بلند بلند صدام مي كنه كه "هي!كري؟" به خودم اومدم و ديدم كه يه رب از زنگ گذشته...و تازه به فكراين افتادم كه اين غافله ي عمر من چه بيهوده گذشته و مي گذره...16 سالمه!...كي باورش مي شه؟! نگار نه انگاركه همين ديروز بود با بابام سوار سرويس دانشگاه مي رفتيم مهدكودكا...!




+ واگوبه پنجشنبه دوازدهم مهر 1386زمان 14:28 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for September 28,2007
 

مثلا با خودم قرار گذاشته بودم حالا كه ديگه مدرسه ها شروع شده پامو نه تو اينترنت بذارم نه حتي كامپيوتر رو روشن كنم (در واقع يه جورايي ترك معنيشه ديگه...)اما فعلا هر كاري كردم نشد، اصلنا... نه كه بگم تلاش نكرده باشم و نشه ها ولي خوب دست خودم هم نيست دست ارادمه (خود باوري رو حال مي كني؟!حالا ديگه همه چي رو سپردم دست اين اراده...چه ها كه نمي كنه!)اما خوب تا حالا درسا هم اونقد پيشرفت نكرده كه بگي ممكنه برام مشغله درست كنه خودمم دخمل خوبيم زياده روي نمي كنم!حالا تو اين اوضاع و احوال مدرسه ام مهرمضونه وافطاريو همموني و...(ديگر مسائل جانبي) كه ديگه اميد به زندگي رو يه جورايي ببره در حد ماورا!البته خدايي نكرده نه كه مهرمضون ايرادي داشته باشه ها چون توي اوقات مدرسه ست مي گم آخه خداييش بي راهه هم كه حرف نمي زنم تا ساعت 6-6:30 اينطورا كه نمي شه درس خوند چون مخ آدم نمي كشه بعدشم كه سريال داره و ديگه هيچي ...مي مونه يه سحر اونم ديگه مگه چقد مي شه خوند؟خلاصه كه مي ترسم اول كاري بدجوري مثه يه چيزي تو يه چيز ديگه اي گير بكنم اونوقته كه ديگه نمي شه كاري كرد! ولي خدايي تويه اين چند روزه اصن حس نكردم مي رم مدرسه واقعا بهم خوش گذشته!يه چيزي از درونم داره مي گه مونده تا از دماغت درش بيارن...اما خوب اينطوريام نيست مي خوام اينو از سرم بيرون كنم كه بعد از هر خنده اي گريه ست بعد از هر شادي اي غمه...به نظرم اينا يه مشت اراجيفه كه قديميا چپوندندن تو مغزمون!كلي عموم رو مخم كار كرد تا تونست قشنگ تو مخم جابندازه كه اينا فقط زاده تفكر خودماست هيچ چيز بيروني هم توش دخالتي نداره ما فقط فكر مي كنم كه اينجوري مي شه و چون فكر مي كنيم يه جور تلقين هم در ما به وجود مي ياد كه البته همونجور كه همه مي دونن تلقين هم باعث مي شه اين اتفاق واقعا بيفته ... خوب البته كه عموي من اينطورتوضيح نداد بلكه جامع تر و فلسفي تر اما خوب لپ كلام همين بود كه گفتم،مي گفت تصميم داره بازنشست كه شد فلسفه بخونه منم خيلي دوست دارم يعني در واقع مي خواستم هم برم انساني كه بخونم اما ...نشد ديگه! حرف زدن با آدماي هم كه انقدر قوي بحث مي كنن رو هم خيلي دوست دارم(البته نه همه شون ها،اين جووناي تازه بدوران رسيده كه حرفهاي قلمبه سلمبه تحويل آدم مي دن و فكر مي كنن هم كه چه خبره و چه قدرم حاليشونه) اكثرا اينايي كه واقعا بارشونه و سني ازشون گذشته كه واقعا هم مي تونن آدم رو راهنمايي كنن عموم يكي از اوناست و دقيقا هم مي دون چطور صحبت كنه...طور كه تك تك كلماتش به درونم رسوخ مي كنه و آروم آروم انگار كه قلبم رو هم  به پهنه ي تسخير در مي ياره...اوه چه قدر هم دل انگيز! اون موقعي كه پيشمون بود مي خواست بره كرج!فاتحه خواهر زاده خانومش...(خدايش بيامرزد...) بچه دوست مامانم در واقع !چقدرم مامانم ناراحت شد!

ولي اونم راحت شد...از اين شكنجه هاي بشرگونه!

 




+ واگوبه جمعه ششم مهر 1386زمان 17:39 نویسنده تارا

.......................................................................................................................

Entry for September 04,2007

شبه...نه خيلي دير فقط اونقد دير كه مامان خوابش بگيره...

اون دختره با...اه ديگه خسته شدم از بس كه بهش فوحش دادم مسخره اش كردم بهش خنديدم فكر مي كنم ديگه لياقت اينارم نداره!نمي خوام ،خسته شدم بذار هر چي كه مي شه بشه،كه البته شده ها،نه كه نشده باشه !فقط مونده آخر كار كه ديگه اونم دو سال ديگه مي دونم تا اون موقع نظر هيچكدومشون عوض نمي شه ،اما چه فرقي هم مي كنه من از جفتشون متنفرم! آره از جفتشون هيچ فرقي هم با هم مي كنن من الان مدت هاست كه اينو مي دونم اين همه هم غير مستقيم تو گوشم اطرافيان خونده بودنا ولي من...منه احمق نفهميدم آخه دختر يعني تو نمي دونستي ؟!بابا مگه ايني كه خودت طرفشو مي گرفتي كي بود كه بايد آدم لايق تري هم گيرش مي افتاد...بگذريم الانم بيرونن بقول مامانم رفتن عشق و حال ولي براي من مهم نيس از اون گ... هم متنفرم...واي خداي من اسنيولوس به فينيناس مي گفت اين كلمه رو بكار نبر شايد بخاطر اين كه آدما رو بايد از روي شخصيتشون روشون قضاوت كرد نه اصليتشون  ولي خوب آخه اين خودش هم طفه اي(طفه رو چجوري مي نويسن؟) بيش نيس!هه!تعجب كردين آره من HPDH رو خوندم هر چند به قول بعضي فنچاآدم با خوندن اينا فنچيش رو نشون مي ده اما من يه برگشونم به صدتا از اين رماناي عشقي نمي دم(حالا طرفي كه اينو مي گفت خودش يه سالم از من كوچيك تر بودا كه انقدرم ادعاش مي شد)!نه نمي دم اينو راس مي گم هر چند دختراي همسن و سال من خودشونُ مي كشن تا دونه اي ازشون رو از دست ندن اما من نمي تونم تحمل كنم از هر چي عشقه و ع-ش-ق متنفرم حالم از هر چي عاشق دلسوخته س بهم مي خوره طاقت ديدن هيچ اشك غم باري رو ندارم بابا به جون خودم من به هيچگونه حزن و اندوهي احتياج ندارم موهاي بدنم تو اين سرما سيخ شده(فك كن توي تابستون سرد باشه) نه به خدا اين يكي ديگه از درد و غصه هام نيس مال كولره آخه درس رو به روش نشستم حالا منم گرمايي ام ها ببينين چه خبره...!چند باره مي خوام به وبلاگه اينو و اون سر بزنم هر چند خودم انگيز اي واسه نوشتن وبلاگ خودم ندارم اما نتونستم يه مدته هر چي كه مي نويسم پاك مي كنم بيش از ده بارم كه اين كارو كردم خسته مي شمو دورش مي ندازم مهم نيس شايد اينا همش مال بي ثباتيه سنمه اما خوب اينم خودش يه جورايي اعصاب خورد كنه ديگه مرض lyrics خوني هم پيدا كردم هر آهنگي كه مي خوام گوش بدم اول text اش رو مي خونم بعد گوشش مي دم اينطوري باحال ترم هس آدم احساس باسواتي بهش دس مي ده (هر چند كه اكثرا متناش همچينام سخت نيس كه آدم احتياجي به ديكشنريُ اين حرفا پيدا كنه) مثه اين يكي ببين:

 

For all those times you stood by me
For all the truth that you made me see
For all the joy you brought to my life
For all the wrong that you made right
For every dream you made come true
For all the love I found in you
I'll be forever thankful baby
You're the one who held me up
Never let me fall
You're the one who saw me through through it all

من كشته مده ي اين آهنگه ام خيلي قديميه اما دوست داشتنيه... تاز اين اولشه كلي طولانيه اما من خيلي احساس خوبي بهم دس مي ده وقتي اين آهنگرو گوش مي دم باهام خيلي غريبه اما من از غريبه ها بدم نمي ياد يه چيزي يادم اومد از تو كتاب: مي گفت آدما هميشه از چيزايي مي ترسن كه نمي شناسنشون مثه بچه ها از تاريكي و يا بزركترا از مرگ ولي من نمي دونم چرا هميشه دوسش داشتم، يه آرامش ابدي ،البته دوس ندارم درد دار بميرما، دوس دارم راحت بميرم نمي خوامم اطرافيانم هم زياد ناراحت بشن وصيت هم مي كنم كه سر قبرم هر كي مياد سفيد بپوشه بياد حداالامان هم سعي كنن گريه نكنه مثلا به جاش بشينن سر قبرم خاطره تعريف كنن..اَه چقده از مرگُ مير حرف زدم تروخدا مي بيني يه ذره اميدم توي زندگيه اين دختره (خودم يعني )وجود نداره!يكي نيس بگه دختر تو پيرزن بشي چي مي شي؟!راستي در جوابش چي مي گم؟احتمالا مي گم حدس مي زنم زودتر از اين كه پيرزن بشم مي ميرم...!

 

پ.ن:

كز می کنم میان افکارم
به هیچ فکر می کنم
همان هیچی که همیشه بین ما بود
جز رویایی که من از تو ساخته بودم
و به این فکر می کنم که آیا تو نیز هیچی برای فکر کردن داری یا نه؟

تو نیز رویایی از من داری یا نه؟
و دوباره به همان هیچ فکر می کنم
خودم جواب می دهم

نه!!!

 

پ.ن:اين پست رو من توي مسافرت نوشتم اما اينترنت در دسترس نيود بخاطر همين با تاخير اينجا گذاشتمش!




+ واگوبه شنبه هفدهم شهریور 1386زمان 18:17 نویسنده تارا

.......................................................................................................................